تبليغاتX
عاشق تنها



عاشق تنها

پسری از جنس تنهایی


خود را به که بسپارم

وقتی که دلم تنگ است

پیدا نکنم همدل

دلها همه از سنگ است

گویا که در این وادی

از عشق نشانی نیست

گر هست یکی عاشق

آلوده به صد رنگ است 

به پندار تو:

جهانم زیباست!

جامه ام دیباست!

دیده ام بیناست!

زیانم گویاست!

           قفسم طلاست!            

    به این ارزد که دلم تنهاست؟

 کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت

کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت

کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی

داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت...

نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1390ساعت 9:3 PM توسط پارسا مرادی|

خیلی سخته:   بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه

   خیلی سخته:     کسی رو دوست داشته باشی اما ندونه

   خیلی سخته:    عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی

   خیلی سخته:    عشق رو از نگاهی بخونی که نتونه بهت بگه

   خیلی سخته:    سالگرد آشنایی با عشق تو بدون  خودش جشن بگیری

   خیلی سخته:    روز تولدت همه بهت تبریک بگن جزء اونیکه فکر میکنی به خاطرش زنده ام

   خیلی سخته:    همه چیزت رو به خاطر یکی از دست بدی اما  بهت بگه دیگه نمیخوامت

   خیلی سخته:   که با خوردن آب بغضت رو ببری پایین اما یکدفعه اشک از چشمات جاری بشه

   خیلی سخته:   ازت بپرسه حاضری با من بمونی وتا حالا که آرزویی جز این نداشتی ولی مجبور بشی بگی نه

نوشته شده در دوشنبه 18 مهر1390ساعت 9:0 PM توسط پارسا مرادی|

 
بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته
 

آسمان پر باران چشم هایم
 
 
بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه

 

بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد
 

وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟

نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 10:29 AM توسط پارسا مرادی|

 

لطفا هی نپرس دلتنگی چه معنی دارد ؟

دلتنگی معنی ندارد ...

درد دارد

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 8:26 PM توسط پارسا مرادی|

من بودم

تو

و یک عالمه حرف...

و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!

کاش بودی و

می فهمیدی

وقت دلتنگی

یک آه

چقدر وزن دارد...

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 8:25 PM توسط پارسا مرادی|

هرگاه دلت یاد کسی کرد و فرو ریخت ، آنگاه به یاد آر که من نیز به یاد تو چنینم

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 8:25 PM توسط پارسا مرادی|

به نام خدائی که هستی را با مرگ ، دوستی را یک رنگ

زندگی را با رنگ ، عشق را رنگارنگ ، رنگین کمان را هفت رنگ

شاپرک را صد رنگ ، و مرا دلتنگ تو آفرید . . .

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 8:24 PM توسط پارسا مرادی|

 

نقــاش خــــوبی نــــبودم...

..

اما

..

ایــن روزها...

..

به لطـف تــــــــــو...

..

انـــتظار را

..

دیـــدنی میكــشـم

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 8:23 PM توسط پارسا مرادی|

هر لحظه هرجا که میرم حس نگاهت با من

این دل بیطاقتِ من قیده تورو نمی زنه

بذار یبار نگات کنم از جونو دل‌ صدات کنم

هرچقدر دلتنگی‌ دارم هدیه به اون چشات کنم

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 8:22 PM توسط پارسا مرادی|

 

نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگ تر

فقط میدانم در آغوش منی ، بی آنکه باشی

و رفتی ، بی آنکه نباشی . . .

 

نوشته شده در پنجشنبه 31 شهریور1390ساعت 8:19 PM توسط پارسا مرادی|


پيداست هنوز شقايق نشدي ...

زنداني زندان دقايق نشدي ...

وقتي که مرا از دل خود مي راني ...

يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ...

زرد است که لبريز حقايق شده است ...

تلخ است که با درد موافق شده است ...

شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ...

پاييز بهاريست که عاشق شده است

نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 4:31 PM توسط پارسا مرادی|

يکي بود يکي نبود

اون که بود تو بودي

اون که تو قلب تو نبود من بودم

يکي داشت يکي نداشت

اون که داشت تو بودي اون که جز تو کسي رو نداشت من بودم

يکي خواست يکي نخواست

اون که خواست تو بودي اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم

يکي رفت يکي نرفت

اون که رفت تو بودي اون که به جز تو دنبال هيچ کسي نرفت من بودم

نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 4:30 PM توسط پارسا مرادی|

تو آسمون دنیا هرکی ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره

واسه من تنهایی درده،درده هیچکس ونداشتن هرگل پژمرده ای روکویرسینه کاشتن

دیگه باور کردم این رو که باید تنها بمونم ، تا دم لحظه ی مردن شعر تــــــــنهایی بــخونم

نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 4:29 PM توسط پارسا مرادی|

 

چیزی نمی تونم بگم، قراره از من بگذری
چیزی نگو می فهممت، باید از این خونه بری
چند سال از امشب بگذره، تا من فراموشت کنم
تا با یه دریا تو خودم، خاموش خاموشت کنم ...
تنهاییآمو بعد از این، با قلب کی قسمت کنم
واسه فراموش کردنت، باید به چی عادت کنم
تو باید از من رد بشی، من باید از تو بگذرم ...
کاری نمی تونم کنم، باید بیُفتی از سرم
بعد از تو باید با خودم، تنهای تنها سر کنم ...
یک عمر باید بگذره، تا امشبو باور کنم
چند سال از امشب بگذره، با من یکی هم خونه شه ...
احساس امروزم به تو، تنها یه شب وارونه شه

چند سال از امشب بگذره، تا من فراموشت کنم
یک عمر باید بگذره، تا امشبو باور کنم ...

چیزی نمی تونم بگم ...

_______________________________________________

عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري ...

    دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري ...

        من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم ...

   شر م دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام  ... 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شبی غمگین  شبی بارانی و سرد

 مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

 اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ..

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه

لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه

يکي با چشماي نازش دل کوچيکمو لرزوند

يکي با دست ناپاکش گلاي باغچمو سوزوند

تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو

خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم

نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از اين فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني

تو که بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم

خداحافظ گل پونه . که باروني نمي توني

...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!


خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين، به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد

اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس

نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به رؤيا ها

بدوني بي تو و با تو، همينه رسم اين دنيا

خداحافظ خداحافظ

همين حالا

خداحافظ

نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 1:56 PM توسط پارسا مرادی|

ندارمت اما

دوست دارمت

اینکه شبها با خیال خامی بخوابم

و صبحها با امید مضحکی چشم باز کنم

را دوست دارم

...من از این حماقت عاشقانه حض میبرم

از اینکه بیمارم

و درمان نخواهم شد

من به این ناعلاجی خود معتادم

و خیال عاقل شدن هم ندارم

اگر بدانی درد تو چه لذتی دارد

اگر بدانی دیوانه شدن چه شیرین است

اگر بدانی چقدر عاشقم ... چقدر دیوانه ... اگر بدانی چقدر دوست میدارم تو را

آه اگر میدانستی شاید ... خیلی زودتر رهایم میکردی

ندارمت افسوس

اما دوستت دارم

من این دوست داشتن را

این یادگاری از تو را

دوست میدارم

 


نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 5:4 PM توسط پارسا مرادی|

می پرستم 

 

می پرستم  لحظه های عاشقی

 

می پرستم  احساس این عشق پاک

 

و اشک می ریزم برای این دل شکسته

 

و اشک می ریزم برای این قلب خسته


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 22 مرداد1390ساعت 9:50 AM توسط پارسا مرادی|

خسته ام 

خسته ام از لحظه های بی کسی

خسته ام از لحظه ها تنهایی

خسته ام  از زندگی بی انتها

خسته ام 

خسته ام  از زندگی بی امید

خسته ام  از خود نا امید

خسته ام  از اشک های شبانه

خسته ام  از تلخی های روزگار

خسته ام از خستگی های این قلب تنها

خسته ام 

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه 22 مرداد1390ساعت 9:47 AM توسط پارسا مرادی|

خدایا

عاشق شدم

با قلبم با عشق

نه با هوس

خدایا به سیاهی شب و سپیدی ماه قسمت میدهم

                                         عشقم برگردد

 

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 8:30 PM توسط پارسا مرادی|

ای همه هستی من...!

 

نمی دانم چه شد؟...چه شد که شبنم نگاه پرمهرت بر بوته سرد نگاهم چکید... 


نمی دانم چه شد که موج بلندی از نگاه تو،دریای آرام چشمانم را طوفانی کرد... 


نمی دانم چه شد که آفتاب وجود گرمت بر صحرای تاریک و سرد قلبم تابید... 


نمی دانم چه شد که آبشار یاد زلالت بر صخره های احساسم جاری شد... 


نمی دانم چه شد که آوای شیرینت را بر تارو پود رویاهایم طنین انداز شد... 


نمی دانم چه شد که ترمه مهتابی نگاهت بر آسمان نیلی قلبم سایه انداخت...
هر چه بود و هر چه شد...

حال بیابان ترک خورده قلبم وامدار ترنمی از باران نگاه توست...! 


چشمه جوشان احساسم از جویبار عشق تو سرچشمه می گیرد و بوستان سبز 


رویاهایم،شمیم دلاویزی از خرمن نگاهت را می طلبد...!

ای همه هستی من...!بیا و آسمان بی فروغ و تاریک قلبم را مملو از ستاره کن...! 


بیا که روشنی چشمهای بی قرارم در گرو نگاه مهتابی توست...! 


بیا که قلب خسته و بی جانم غزل انتظار عشق تو را زمزمه می کند...! 


بیا و بیش از این تنهایم مگذار...ای همه هستی من...!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 5:46 PM توسط پارسا مرادی|

عزیزم 
 میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟
حرفای من اینجاست توو سینم
جایی که هر لحظه دنبالت میگرده
منتظره تا برگردی
خودتم نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده
دلم میخواد این دلتنگیا و دوری زودتر تموم شه
هروقت بهت میگم بی تابتم زودتر برگرد
میگی تموم میشه عزیزم یه ذره دیگه مونده
نمیدونم این یه ذره چرا اینقدر طول میکشه
احساس میکنم توو این دوریا پیرشدم
خسته ام
خیلی خسته
حتی وقتی میایی بازم دلم برات تنگه 
چون میدونم میخوایی زود بری
نمیدونم چرا سهم منی که عاشقتم چرا اینقدر از کنار تو بودن کمه
تمام لحظاتی که کنار تو هستم دلم میخواد توو آغوشت گریه کنم
اما تو نمیذاری گریه کنم
اما وقتی میری گریه هام شروع میشه
میدونم باید دوباره روزای زیادی رو دوور از تو سپری کنم
نازنینم چرا اینقد ازم دوری
قلب من خسته اس....
خیلی خسته.....

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 5:26 PM توسط پارسا مرادی|

 هرگز از یادم نرفت رویای تو                       

               گم نشد در قلب من سودای تو

 

سر به دیوار کسی تکیه نکرد                     

           چشم به جز در سجده ات گریه نکرد

 

 

تیر عشقت جز به قلب من نخورد                   

                سحر چشمانت به جز روحم نبرد

 

یک نفس بی تو دلم طاقت نداشت               

             جز گل عشقت به قلب من نکاشت

 

 

در دلم جز اسم تو چیزی نبود                   

                 گر تو تنهایم گذاری پس چه سود

 

 

واژه های شعر خاک پای توست                

                مرگ شعرم دیدن غم های توست

 

 

سال ها مرغ دلم شد بیقرار                      

                     مجرم عشقم سرم بر روی دار

 

 

 تا افق تا بیکران ها با توام                          

                          تا غروب عمر دنیا با توام

 

تا ابد جاریست نامت بر لبم                      

                    نور ماهی و منم همچون شبم

 

در نگاهم جز تمنای تو نیست                   

                   مومن عشقم خدایم جز تو کیست

 

   رو به تو زانو زدم در سجده ام                  

                     قبله عشقی و من هم بنده ام  

 

من چه ناقابل به درگاه توام                      

                       مومن گه گاه و بیگاه توام 

 

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 5:19 PM توسط پارسا مرادی|

سکوت بود بین ما


سکوتی از جنس فریاد


حرفهایم را در نگاهم ریختم


و فریاد کشیدم


اما تو ...


مثل همیشه


چشمانت را بستی و رفتی

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 5:2 PM توسط پارسا مرادی|

بعد از مرگ مرا در تابوت سیاه رنگی بگذارید تا همگان بدانند که در

 کوری کوری زیسته ام .بعد از مرگ بر بالای سنگ قبرم قالب یخی

 بگذاری تا با اولین طلوع خورشید آب شود تا به جای اشک مادرم اشک

 بریزد .دوست دارم بدانم بعد از مرگم چه کسی برای اولین بار و آخرین

بار بر بالای مزارم خواهد آمد. به درستی که زندگی بر دو نیمه است :

نیمه ی اول در انتظار نیمه ی دوم

                     و نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 4:42 PM توسط پارسا مرادی|

مرگ عاشق

 

زندگي مرگ است و مرگ زندگي...پس...درود بر مرگ و مرگ بر زندگي

نوشته شده در پنجشنبه 20 مرداد1390ساعت 4:32 PM توسط پارسا مرادی|

 

خداوندا

گناه من چه بود

گناه من عشق بود عشق بود عشق

جرم من اینقدر سنگین بود که مرا به جرم عشق به تنهایی محکوم کردی

تنها ترین تنهام

نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد1390ساعت 8:21 PM توسط پارسا مرادی|

 

خداوندا

 

خسته ام از زندگی

 

خسته ام از خودم

 

خسته ام از بی کسی

 

خسته ام از تنهایی

 

خسته ام از شب تا سحر اشک ریختن

 

خسته ام

 

فرشته مرگ مرا در میان خستگی ها گم کرده خدایا مرا به دستان سردش بسپار تا از این همه خستگی رهایی پیدا کنم

نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد1390ساعت 7:58 PM توسط پارسا مرادی|


یک احساس زیبا

صادقانه میگویم حرف دلی بی ریا

بی بهانه میگویم مثل آنها ، همان قلبهای بی وفا ، بی وفایی نمیکنم

عاشقانه میگویم عشق من دوستت دارم

صادقانه گفتی دوستم داری ، عاشقانه عشق تو را باور کردم

از من خواستی تنها با تو باشم ، با احترام قلب تنهایم را به تو تقدیم کردم

گقتم این قلب مال تو ، همیشه وفادار تو ، هرگاه خواستی بگو تا شود فدای تو

از من خواستی به کسی جز تو دل نبندم ، میترسیدی روزی تو را ترک کنم

شاخه گل زیبای من ، پر پر نمیشوی هیچگاه در قلب من ،

به عشق پاکمان قسم تنها تو می مانی تا ابد در دل من

هیچگاه نمیگذارم دلتنگم شوی ، همیشه در دلت خواهم ماند ،

هیچگاه نمیگذارم دلگیر شوی همیشه در کنارت هستم ،

هم با تو درد دل میکنم ، هم میشنوم درد دلهایت را...

دوباره میرسیم به آن احساس زیبا ، همان حرف صادقانه ، همان حرف دل بی ریا

همان کلام عاشقانه ، همان احساسی که تنها نسبت به تو دارم ، آری عزیزم خیلی دوستت دارم

گفتی دلت میخواهد همیشه در کنارم باشی،

آرزو داری سرت را بر روی شانه هایم بگذاری و آرام بخوابی ،

بیا عزیزم که من نیز بی قرارم ،

آرزو دارم در کنارت همین شعر عاشقانه را برایت بخوانم...

 

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 9:54 AM توسط پارسا مرادی|

این خزان با تو بهاری شده ، دلم برایت تنگ شده ،

 

در کنار تو بودن تنها آرزویم شده ، نامت ورد زبانم شده ،

 

عشق تو بهانه ای برای بودنم شده ، رفتنت کابوس هر شبم شده

 

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 9:50 AM توسط پارسا مرادی|

 

میترسم بمیرم و نتوانم تو را در آغوش بگیرم

نگذار که با حسرت یک لحظه گرفتن دستهایت بمیرم.

میترسم بمیرم و نتوانم به تو ثابت کنم که عاشقت هستم ،

میترسم روزی بیایی و بگویی که من لایقت نیستم

 

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 9:49 AM توسط پارسا مرادی|

 

تو شکوفه ای در کویر دلم هستی

تنها یار و همدم و زندگی ام هستی،

چه بخواهی ، چه نخواهی تا ابد در قلب من هستی.

تو برایم بهترین هستی ، دنیا را نمیخواهم ، تو زندگی من هستی

                                                              

نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 9:46 AM توسط پارسا مرادی|


آخرين مطالب
»
» خیلی سخته
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : RoozGozar.com